خواب من...
قلب من كوچك بود ...عشق تو ليك بزرگ ..من ز اندازه قلبم بيرون ...عاشقت بودم و از عشق تو سرشار ولي...ساليان بسيار ...مانده ام عاشق تو ...تا كه اندازه اين عشق ترا ...در دلم جاي دهم ...و هنوزم باميد...عاشقت خواهم بود ...گرچه تو رفتي و دل تنها شد ...گرچه اين عشق بدون تو غمي بر ما شد
كاش مي دانستيم زندگي كوتاست كاش از ثانيه هاي زندگي لذت مي برديم كاش قلبي رو براي شكستن
انتخاب نمي كرديم كاش همه را دوست داشتيم كاش معني صداقت را ما هم مي فهميديم كاش
هيچ كودك فقيري ديگر خواب نان تازه وداغ را نمي ديد كاش دلهايمان دريايي مي شد كاش مي
فهميديم زندگي زيباست و لذت مي برديم تا نهايت كاش ميدانستيم كه ما نمي دانيم فردا برايمان
چه اتفاقي مي افتد كاش بهانه اي براي ناراحت كردن دلهاي زخم خورده نبود
شبي خواب ديدم با خدا كنار ساحل قدم ميزنم،رد پاي هردوي ما روي ساحل بود،وقتي برگشتم و به
گذشته نگاه كردم ديدم در موقع سخت ي تنها يك رد پا كناره ساحل است، پس به خدا گله كردم و
گفتم:خدايا چرا در موقع سختي مرا تنها گذشتي، خدا لبخندي زدو گفت :فرزندم در آن موقع تو بر دوشه
من بودي *
*
*
*
*
بنده من چرا دگر خدا خدا نمی کنی؟
چرا مرا ز سوز دل دگر صدا نمی کنی؟
ریشه دوانده در دلت غفلت و لذت گناه
محبت تو کم شده به ما وفا نمی کنی؟
مگر خدای دیگری به غیر من گرفته ای
که با من غفور تو دگر صفا نمی کنی؟
مگر ز من چه دیده ای که این چنین بریده ای
منتظر تو مانده ام چرا نوا نمی کنی؟
چرا مرا ز خانه دلت برون نهاده ای
چرا دل شکسته را خانه ما نمی کنی؟
ز فاطمه به سوی تو سلام می رسد ولی
چرا برای مهدی اش کمی دعا نمی کنی؟
برای ناله های تو دل حسین تنگ شد
چرا به روضه اش دل خویش دوا نمی کنی؟
برات کربلای تو به دستهای زینب است
چرا هوای رفتن کرب وبلا نمی کنی
روزی گدایی به دیدن صوفی درویشی رفت و دید که او بر روی تشکی مخملین در میان چادری زیبا که طناب هایش به گل میخ های طلایی گره خورده اند، نشسته است. گدا وقتی این ها را دید فریاد کشید: این چه وضعی است؟